skip to main | skip to sidebar

آفتابگردون

ای آفتاب از دور تو
بر ما فرستی نور تو
ای جان هر مهجور تو
جان را غلامت می کنم

Wednesday, July 30, 2008

بار انتظار

و دیدگانش آن قدر از بار انتظار سنگین بودند که حتی یک نگاه مهرآمیز را بر او ممنوع می کردند! و چه زود غنچه ی نشکفته ی لبخند بر لبانش پژمرده می شد! غم بر دلم سنگینی می کند. و
Posted by aftabgardoon at 12:59 AM

0 comments:

Post a Comment

Newer Post Older Post Home
Subscribe to: Post Comments (Atom)

Blog Archive

  • ►  2010 (2)
    • ►  August (1)
      • با سلام خدمت بابا
    • ►  May (1)
      • <!--[if gte mso 9]> Normal 0 21 fa...
  • ►  2009 (2)
    • ►  January (2)
      • تقديم به همه زنان
      • راز زندگی
  • ▼  2008 (10)
    • ►  August (2)
      • خود خودم
      • اضطراب
    • ▼  July (1)
      • بار انتظار
    • ►  May (1)
      • تجربه های تلخ
    • ►  February (1)
      • کوچه
    • ►  January (5)
      • بهار
      • اسب ها
      • آفتابگردون
      • ترس
      • یوغ و افسار
  • ►  2007 (3)
    • ►  December (1)
      • بار اول
    • ►  October (1)
      • منّت خدای را عزّ و جلّ که طاعتش موجب قربتست و بشکر...
    • ►  September (1)
      • Injaa aadam delesh kheili baraaye aaftaab tang mis...
  • ►  2006 (1)
    • ►  March (1)
      • salaam emrooz avvalin rooze zendegiye mane!

About Me

aftabgardoon
View my complete profile

دوستان من

  • All My Days
  • رها و شازده کوچولو
  • باربا» ها »
  • تا خورشید
  • آزاده
  • به ذهن من می آید که